قصه موش و گربه
به نام خدا قصه ی موش ها و گربه ها یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود روزی روزگاری پادشاهی بود که به خوردن غذاهای خوشمزه خیلی علاقه داشت.هر روز آشپز قصر غذاهای خوش آب و رنگ و لذیذی برایش می پخت و روی میز می چید، اما همین که پادشاه مشغول خوردن می شد،چندتا موش کوچولو روی میزش می پریدند و شروع می کردند به خوردن غذاهای روی میز و هرچه آشپز و خدمتکار سعی می کردند آنها را از آنجا دور کنند نمی توانستند؛ چون موش ها خیلی زرنگ و تر و فرز بودند و هرکدام از آن ها تکه ای از غذاهای پادشاه را برمی داشتند و تندتند می خوردند. به نام خدا قصه ی موش ها و گربه ها یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود روزی روزگاری پادشا...


